داستانهای جادویی که قهرمانش تو هستی
یک ماجراجویی شگفتانگیز برای فرزند شما.
غیبت رنگین کمان
در گوشهای از دنیایِ بزرگ، پسری زندگی میکرد به نام علی. علی پسر باهوشی بود، اما گاهی اوقات حس میکرد دنیای اطرافش مثل یک نقاشیِ بزرگ است که رنگهای اصلیاش گم شدهاند. صبحها که از خواب بیدار میشد، توی تلویزیون میدید آدمها توی کشورهای دور با هم میجنگند و غروبها که به پارک میرفت، میدید بعضی از بچهها به خاطر نداشتن یک توپ کوچک، غمگین هستند. علی یک پازل خیلی بزرگ داشت.
قایقهای کاغذی و زیتونهای صلح
در بندرگاه بزرگ، کشتی عظیمی به نام «ایران» آرام گرفته بود. زینب، با چادری که به سیاهی شب و وقار کوهستان بود، کنار پلههای کشتی ایستاده بود. او مأموریتی بزرگ داشت. کیفش پر بود از قایقهای کاغذی که خودش با دقت ساخته بود و روی هر کدام، پیامی برای بچههای محاصرهشده نوشته بود.
شبح ستاره
جادهی کویری کاشان، مثل یک نوار خاکستری بیانتها زیر لاستیکهای ماشین کش میآمد. کیارش پیشانیاش را به شیشهی سرد ماشین چسبانده بود. پدرش فکر میکرد این سفر حال او را خوب میکند، اما کیارش فقط جسمش آنجا بود. روحش هنوز در حیاط مدرسه، در لحظهی آن دعوای سخت با کوروش جا مانده بود. کلماتِ تلخ کوروش مثل سنگریزههای تیز، توی ذهنش میچرخیدند. او با خودش زمزمه کرد: «هیچوقت نمیبخشمت.»
لبخند زیتون
زینب، دخترکی با چشمهای کنجکاو و دستهایی که همیشه رنگیِ مداد شمعی بود، کنار پنجره اتاقش در تهران نشسته بود. او عاشق کشیدنِ قهرمانها بود. یک روز، بابا با پاکتی کاهیرنگ وارد شد. روی آن تمبری با عکسِ کوههای سبزِ لبنان بود. نامه از طرف «فاطمه» بود؛ دختری از جنوب لبنان. فاطمه نوشته بود: «زینب عزیز، اینجا در روستای ما درختهای زیتون خیلی پیر هستند، اما هنوز میوه میدهند. پدرم میگوید ما مثل دانههای یک تسبیح به هم وصلیم؛ حتی اگر بینمان کوهها و دریاها باشند.» زینب نامه را بو کرد؛ بوی باران و برگهای تازه میداد.
داستان حسین و گنبد طلایی باباعلی
بعد از روزها سفر و پیادهروی، بالاخره حسین و خانوادهاش به شهر نجف رسیدند. خورشید داشت کمکم غروب میکرد و آسمان به رنگ نارنجی و بنفش درآمده بود. حسین خیلی خسته بود؛ پاهای کوچکش انگار وزنه به آنها وصل شده بود و کولهپشتیاش سنگینتر از همیشه به نظر میرسید. او لنگلنگان راه میرفت و با هر قدم، آرزو میکرد کاش زودتر به جایی برای استراحت برسند.
کتاب های در خال تولید
داستان های زیبا برای کوچولوهای رویاپرداز
غیبت رنگین کمان
در گوشهای از دنیایِ بزرگ، پسری زندگی میکرد به نام علی. علی پسر باهوشی بود، اما گاهی اوقات حس میکرد دنیای اطرافش مثل یک نقاشیِ بزرگ است که رنگهای اصلیاش گم شدهاند. صبحها که از خواب بیدار میشد، توی تلویزیون میدید آدمها توی کشورهای دور با هم میجنگند و غروبها که به پارک میرفت، میدید بعضی از بچهها به خاطر نداشتن یک توپ کوچک، غمگین هستند. علی یک پازل خیلی بزرگ داشت.
قایقهای کاغذی و زیتونهای صلح
در بندرگاه بزرگ، کشتی عظیمی به نام «ایران» آرام گرفته بود. زینب، با چادری که به سیاهی شب و وقار کوهستان بود، کنار پلههای کشتی ایستاده بود. او مأموریتی بزرگ داشت. کیفش پر بود از قایقهای کاغذی که خودش با دقت ساخته بود و روی هر کدام، پیامی برای بچههای محاصرهشده نوشته بود.
شبح ستاره
جادهی کویری کاشان، مثل یک نوار خاکستری بیانتها زیر لاستیکهای ماشین کش میآمد. کیارش پیشانیاش را به شیشهی سرد ماشین چسبانده بود. پدرش فکر میکرد این سفر حال او را خوب میکند، اما کیارش فقط جسمش آنجا بود. روحش هنوز در حیاط مدرسه، در لحظهی آن دعوای سخت با کوروش جا مانده بود. کلماتِ تلخ کوروش مثل سنگریزههای تیز، توی ذهنش میچرخیدند. او با خودش زمزمه کرد: «هیچوقت نمیبخشمت.»
غیبت رنگین کمان
در گوشهای از دنیایِ بزرگ، پسری زندگی میکرد به نام علی. علی پسر باهوشی بود، اما گاهی اوقات حس میکرد دنیای اطرافش مثل یک نقاشیِ بزرگ است که رنگهای اصلیاش گم شدهاند. صبحها که از خواب بیدار میشد، توی تلویزیون میدید آدمها توی کشورهای دور با هم میجنگند و غروبها که به پارک میرفت، میدید بعضی از بچهها به خاطر نداشتن یک توپ کوچک، غمگین هستند. علی یک پازل خیلی بزرگ داشت.
قایقهای کاغذی و زیتونهای صلح
در بندرگاه بزرگ، کشتی عظیمی به نام «ایران» آرام گرفته بود. زینب، با چادری که به سیاهی شب و وقار کوهستان بود، کنار پلههای کشتی ایستاده بود. او مأموریتی بزرگ داشت. کیفش پر بود از قایقهای کاغذی که خودش با دقت ساخته بود و روی هر کدام، پیامی برای بچههای محاصرهشده نوشته بود.
شبح ستاره
جادهی کویری کاشان، مثل یک نوار خاکستری بیانتها زیر لاستیکهای ماشین کش میآمد. کیارش پیشانیاش را به شیشهی سرد ماشین چسبانده بود. پدرش فکر میکرد این سفر حال او را خوب میکند، اما کیارش فقط جسمش آنجا بود. روحش هنوز در حیاط مدرسه، در لحظهی آن دعوای سخت با کوروش جا مانده بود. کلماتِ تلخ کوروش مثل سنگریزههای تیز، توی ذهنش میچرخیدند. او با خودش زمزمه کرد: «هیچوقت نمیبخشمت.»
لبخند زیتون
زینب، دخترکی با چشمهای کنجکاو و دستهایی که همیشه رنگیِ مداد شمعی بود، کنار پنجره اتاقش در تهران نشسته بود. او عاشق کشیدنِ قهرمانها بود. یک روز، بابا با پاکتی کاهیرنگ وارد شد. روی آن تمبری با عکسِ کوههای سبزِ لبنان بود. نامه از طرف «فاطمه» بود؛ دختری از جنوب لبنان. فاطمه نوشته بود: «زینب عزیز، اینجا در روستای ما درختهای زیتون خیلی پیر هستند، اما هنوز میوه میدهند. پدرم میگوید ما مثل دانههای یک تسبیح به هم وصلیم؛ حتی اگر بینمان کوهها و دریاها باشند.» زینب نامه را بو کرد؛ بوی باران و برگهای تازه میداد.
داستان حسین و گنبد طلایی باباعلی
بعد از روزها سفر و پیادهروی، بالاخره حسین و خانوادهاش به شهر نجف رسیدند. خورشید داشت کمکم غروب میکرد و آسمان به رنگ نارنجی و بنفش درآمده بود. حسین خیلی خسته بود؛ پاهای کوچکش انگار وزنه به آنها وصل شده بود و کولهپشتیاش سنگینتر از همیشه به نظر میرسید. او لنگلنگان راه میرفت و با هر قدم، آرزو میکرد کاش زودتر به جایی برای استراحت برسند.
قایقهای کاغذی و زیتونهای صلح
در بندرگاه بزرگ، کشتی عظیمی به نام «ایران» آرام گرفته بود. زینب، با چادری که به سیاهی شب و وقار کوهستان بود، کنار پلههای کشتی ایستاده بود. او مأموریتی بزرگ داشت. کیفش پر بود از قایقهای کاغذی که خودش با دقت ساخته بود و روی هر کدام، پیامی برای بچههای محاصرهشده نوشته بود.
لبخند زیتون
زینب، دخترکی با چشمهای کنجکاو و دستهایی که همیشه رنگیِ مداد شمعی بود، کنار پنجره اتاقش در تهران نشسته بود. او عاشق کشیدنِ قهرمانها بود. یک روز، بابا با پاکتی کاهیرنگ وارد شد. روی آن تمبری با عکسِ کوههای سبزِ لبنان بود. نامه از طرف «فاطمه» بود؛ دختری از جنوب لبنان. فاطمه نوشته بود: «زینب عزیز، اینجا در روستای ما درختهای زیتون خیلی پیر هستند، اما هنوز میوه میدهند. پدرم میگوید ما مثل دانههای یک تسبیح به هم وصلیم؛ حتی اگر بینمان کوهها و دریاها باشند.» زینب نامه را بو کرد؛ بوی باران و برگهای تازه میداد.
غیبت رنگین کمان
در گوشهای از دنیایِ بزرگ، پسری زندگی میکرد به نام علی. علی پسر باهوشی بود، اما گاهی اوقات حس میکرد دنیای اطرافش مثل یک نقاشیِ بزرگ است که رنگهای اصلیاش گم شدهاند. صبحها که از خواب بیدار میشد، توی تلویزیون میدید آدمها توی کشورهای دور با هم میجنگند و غروبها که به پارک میرفت، میدید بعضی از بچهها به خاطر نداشتن یک توپ کوچک، غمگین هستند. علی یک پازل خیلی بزرگ داشت.
شبح ستاره
جادهی کویری کاشان، مثل یک نوار خاکستری بیانتها زیر لاستیکهای ماشین کش میآمد. کیارش پیشانیاش را به شیشهی سرد ماشین چسبانده بود. پدرش فکر میکرد این سفر حال او را خوب میکند، اما کیارش فقط جسمش آنجا بود. روحش هنوز در حیاط مدرسه، در لحظهی آن دعوای سخت با کوروش جا مانده بود. کلماتِ تلخ کوروش مثل سنگریزههای تیز، توی ذهنش میچرخیدند. او با خودش زمزمه کرد: «هیچوقت نمیبخشمت.»
داستان حسین و گنبد طلایی باباعلی
بعد از روزها سفر و پیادهروی، بالاخره حسین و خانوادهاش به شهر نجف رسیدند. خورشید داشت کمکم غروب میکرد و آسمان به رنگ نارنجی و بنفش درآمده بود. حسین خیلی خسته بود؛ پاهای کوچکش انگار وزنه به آنها وصل شده بود و کولهپشتیاش سنگینتر از همیشه به نظر میرسید. او لنگلنگان راه میرفت و با هر قدم، آرزو میکرد کاش زودتر به جایی برای استراحت برسند.