قایقهای کاغذی و زیتونهای صلح
در بندرگاه بزرگ، کشتی عظیمی به نام «ایران» آرام گرفته بود. زینب، با چادری که به سیاهی شب و وقار کوهستان بود، کنار پلههای کشتی ایستاده بود. او مأموریتی بزرگ داشت. کیفش پر بود از قایقهای کاغذی که خودش با دقت ساخته بود و روی هر کدام، پیامی برای بچههای محاصرهشده نوشته بود.
- سن: 0-4
- نمایش
- آموزش
- بارگزاری تصویر
120000