داستان حسین و گنبد طلایی باباعلی
بعد از روزها سفر و پیادهروی، بالاخره حسین و خانوادهاش به شهر نجف رسیدند. خورشید داشت کمکم غروب میکرد و آسمان به رنگ نارنجی و بنفش درآمده بود. حسین خیلی خسته بود؛ پاهای کوچکش انگار وزنه به آنها وصل شده بود و کولهپشتیاش سنگینتر از همیشه به نظر میرسید. او لنگلنگان راه میرفت و با هر قدم، آرزو میکرد کاش زودتر به جایی برای استراحت برسند.
- سن: 0-4
- نمایش
- آموزش
- بارگزاری تصویر
120000