شبح ستاره
جادهی کویری کاشان، مثل یک نوار خاکستری بیانتها زیر لاستیکهای ماشین کش میآمد. کیارش پیشانیاش را به شیشهی سرد ماشین چسبانده بود. پدرش فکر میکرد این سفر حال او را خوب میکند، اما کیارش فقط جسمش آنجا بود. روحش هنوز در حیاط مدرسه، در لحظهی آن دعوای سخت با کوروش جا مانده بود. کلماتِ تلخ کوروش مثل سنگریزههای تیز، توی ذهنش میچرخیدند. او با خودش زمزمه کرد: «هیچوقت نمیبخشمت.»
- سن: 0-4
- نمایش
- آموزش
- بارگزاری تصویر
120000